دیگه میخوام بنده بشم کمی طولانیه ولی ارزششو داره

تو دلم گفتم : خدا به خیر کنه ، این چه حواله ای بود که امروز نصیب ما شد ، چیزی بهش نگفتم .

 دوباره شروع کرد ،چی می گید شما اخوندا؟ هی می گید نماز بخونید

، روزه بگیرید ، گناه نکنید ! خدا باهاتون قهر می کنه! روزیتون کم میشه ! ...

من تو شهر ... طلا فروشم و اهل نماز و روزه و این حرفا هم نیستم

، هر ماه هم علاوه بر گناهام توی شهرم به تهران می یام و یه عشق و حالی می کنم

و برمی گردم !! مال و ثروتم هم هر روز بیشتر می شود ، حال جسمی ام هم هر روز بهتر !!

 ماندم خدایا به این چی بگم ، چه جوری بخوام حالی این بکنم ،

ناگهان، انگار خدا به دلم انداخت که این جور شروع کنم ...

 گفتم : « آقامون موسی بن جعفر (علیه السلام ) یه روز از کوچه ای عبور می کردند ،

صدای ساز و آواز از خانه ای به گوش می رسید . ناگاه در همان خانه باز شد

غلامی بیرون آمد ، حضرت از آن غلام پرسیدند : صاحب این خانه بنده است

یا آزاد است ؟ غلام که حضرت را نمی شناخت ، گفت : معلوم است که آزاد است !

چندین کنیز و غلام دارد . آقا تا این را شنیدند ،

فرمودند:بله آزاد است که چنین می کند ، اگر بنده بود چنین نمی کرد !

 غلام داخل خانه برگشت ، صاحبخانه از وی علت تأخیر را جویا شد

غلام پاسخ داد : آقا فردی که شما را نمی شناخت از من پرسید شما بنده اید یا آزاد

صاحبخانه پرسید : تو چه جواب دادی ؟ گفت : معلومه (با خنده ) ، گفتم شما چندین غلام و کنیز داری !

پرسید: آن آقا چه جواب داد ؟ غلام جواب داد ،

آن آقا گفت:بله آزاد است ، اگر بنده بود این چنین نمی کرد !

 این کلام چون پتکی بود بر سرش ! یک مرتبه متنبه شد ،

پایی به بساط زد و پا برهنه دنبال آقا دوید ، وسط کوچه به آقا رسید و

خودش را روی پای حضرت انداخت و گفت: آقا به خدا من بنده ام!

  توبه کرد و از آن به بعد ملقب شد به بُشر حافی (حافی به معنای پابرهنه ) » ... .

 سوار اتوبوس شدیم که به سالن فرودگاه برویم ، موبایلش رو بهم نشان داد

و گفت: حاج آقا ببین مورد اومده تو فرودگاه دنبالم، اما به خدا همین الان بلیط برگشت

رو می گیرم و بر می گردم !! دیگه می خوام بنده بشم !


برگرفته از وبلاگ شهادت خوبان

/ 0 نظر / 13 بازدید